×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

اخبار گیلان

true
    امروز  یکشنبه - ۱۴ خرداد - ۱۴۰۲  
it is true
true
false

بهاالدین شیخ الاسلام

وقتی تنها شدی، فرقی نمی کند در کجای این جهان پهناور لنگر انداخته ای ، نه اینکه زندگی را دوست نداری، تنهایی زندگی مثل سیب کرم خورده ای است از درون تهی شده و همه چیزش از ریخت افتاده. مثل احساس یک تبعیدی، آدمی پرت شده ، مچاله شده، افتاده یه گوشه ای بی سجل.

وقتی میبینم بعضی ها نسبت به هم ته بیخیالی هستند ، عق ام میگیرد. میخواهم سرم رابکوبم به دیوار آخر این همه بیخیالی از کجا می‌آید. گاهی وقت ها سگ صاحبش را نمی شناسد و مرغ همسایه همیشه غاز است. آخر چطور میشود بی‌خیال همه چیز شد. این بی‌تفاوتی محض دارد کلافه ام میکند.

از چهاردیواری اتاق ام زدم بیرون شاید هوای تازه آرامم کند، جان بگیرم. گرمای آفتاب همه جای کوچه پهن شده است. رفت و برگشت گرمای آفتاب کوچه را گرم میکند، انگار دوستی دیرینه ای با کوچه دارد. آفتاب کنار خیابان سایه انداخته است، مردی ژولیده و خسته سایه دیوار نشسته است و بازی نور و سایه را تماشا میکند.

زندگی گاهی مثل رفت و برگشت گرمای آفتاب است. گوشه هایی از زندگی ات را سایه می اندازد تا یادمان بماند که همیشه سایه نیست و گوشه ای را آفتابی می کند که یادمان باشد که زندگی همیشه آفتابی نیست.

زندگی یک جورایی بگیر و نگیر دارد. یکجا نمی چرخد نشیب و فراز دارد. همراه با گرمی هوا به سمت میدان کشیده می شوم ، مثل آبی که از جویبار رها میشود تا به رودخانه برسد. خیابان سر و صدا دارد، آدم ها سکوت سنگین دارند، دست فروش ها پیاده رو را اشغال کرده اند. مغازه دارها اجناسشان رابیرون از مغازه چیده اند. ناگهان می بینم نگاهی ژرف از دور به من خیره شده است. از آن نگاه ها که آدم را غافلگیر میکند، از آن نگاه ها که اگر دیر بجنبی سرت کلاه میرود و حسرت به دل می مانی. هرچه بیشتر به او متمرکز میشوم او بیشتر به من خیره میشود. یک نوع تسلیم محض، یک نوع شیفتگی و سرخوشی به من دست می دهد. نگاهش مثل انعکاس تابش نور روی آینه است.

درخشش عجیبی دارد. هرچه نزدیکتر می شدم نگاهش برایم نا آشنا بود. نگاه های زیادی را در زندگی تجربه کرده ام. اما این با همه آن ها فرق داشت. همچنان به من خیره شده بود، نه لبخندی نه ایما و اشاره ای نه حرکتی، مثل تندیسی بی جان ایستاده بود گوشه میدان. می‌دانستم نگاه ها چقدر با هم فرق دارند. نگاه زمخت با نگاه مهربان، نگاه هوس انگیز با نگاه شادی آفرین، و نگاه امیدوار با آمدن باران برای شستن کدورت ها.

اما این نگاه به باور من با همه آن ها فرق داشت. تاریخ مصرفش تمام نشده بود، تاریخ انقضا نداشت. هرچه جلوتر میرفتم برایم دلهره آور بود . نه اینکه ترسی داشته باشم ، ایستادم کمی با خودم فکر کردم نکند این نگاه برای من نیست، نکند دچار منفی بافی شده ام. مدتی است از همه چیز بدم می آید. دچار اشتباه محاسباتی میشوم، زود همه چیز را فراموش میکنم. نکند دچار توهم شده ام. با آمدن اتوبوس واحد و ماندن پشت چراغ قرمز یک لحظه تصویر و نگاهش از دیدگانم محو شد. دیگر هیچ تصویری از او نداشتم، خودم را از داخل پیاده رو به داخل خیابان کشاندم. شاید تصویری از او داشته باشم ولی بی فایده بود. با بوغ ماشین به پیاده رو کشیده شدم، به خودم گفتم آن نگاه ژرف مال چه کسی میتواند باشد.

من در گذشته کسی را نداشتم که به او وابسته باشم، دلتنگ نگاهش باشم، برای اوبیقراری کنم، گاهی برایش غصه بخورم. در مغزم جستجو کردم، بیگانه بود. حتی در کودکی ام تجربه اش نکرده بودم. حتما اشتباهی شده است. او مرا با دیگری اشتباه گرفته است. این اتفاق برای همه پیش می آید. به هر روی آن برایم بیگانه بود. در آن لحظه در میان فاصله من و اتوبوس واحد فکرم در نوسان بود. نکند آن تصویر و آن نگاه از من دور شود و من او را نشناسم. هرگز اینقدر در تب و تاب هیچ تصویری مضطرب نبودم. این اضطراب برای چیست. چرا باید مضطرب چیزی باشم که نمی شناسم و هم بیادش نمی آورم. قدم هایم را تند میکنم، قدم هایم سست و ضعیف شده اند.

به عابری تنه میزنم. او به من چشم غره میرود. بیتاب آن تصویر میشوم. اتوبوس واحد هنوز پشت چراغ قرمز ایستاده است. چقدر چراغ قرمز طولانی شده است. قصد سبز شدن ندارد. باز هم خودم را به خیابان کشاندم. شاید روزنه ای بیابم تا آن نگاه ژرف را دوباره ببینم. با صدای بوغ ماشین به پیاده رو کشیده شدم. بساط دستفروشی پیاده رو را تنگ کرده است. مجبور می شوم با احتیاط حرکت کنم تا به کسی بر نخورد. آدم ها زود عصبی میشوند. با کوچکترین برخورد کلاهشان تو هم میرود. به اتوبوس واحد نگاه میکنم و همچنان مانع آن نگاه ژرف شده است. چراغ سبز میشود، اتوبوس واحد حرکت میکند، یک لحظه تصویر آن نگاه را ندارم، نگاهم را دور میدان میچرخانم،چیزی نمی بینم. دست به چشم می کشم اینبار با دقت بیشتری نگاه میکنم. باز چیزی نمی بینیم. کنار مغازه ای میایستم. کجا میتواند رفته باشد. نکند. از اول اشتباه می کردم خیال برم داشته بود.

اما نه اشتباه نبود همه چیز واقعی بود، آن نگاه و آن تصویر. نه حتما جایش را عوض کرده است باید صبر کنم. باید تحمل کنم. نباید به. راحتی کنار بکشم. همینجا به انتظار میمانم. دوباره خواهد آمد. با آن نگاه ژرف به من ژل خواهد زد. آنقدر می‌ایستم تا زیر پایم علف سبز شود. من که سال هاست عمرم را بیهوده تلف کرده ام، این هم رویش. بعد از بیست دقیقه انتظار دوباره با آن نگاهش به من زل زد. از شوق در جایم پریدم، قدم زنان به سوی او حرکت کردم، پاهایم سست شدند و دیگر توان کشیدن جسمم را ندارم. آهسته از خط عابر پیاده عبور کردم. آن تصویر کمی دورتر از میدان بود هرچه به او نزدیکتر شدم تصویرش برایم شفافتر میشد. اما او را نمی شناختم. چند قدمی به او مات و مبهوت به همدیگر زل زدیم .

درخشش چشمانش در سالخوردگی عجیب بود.

صورت چروکیده. و پف کرده اش شادابی کودکان را داشت. در چهره اش چیزی را پنهان می کرد، مو های سفید برفی اش از زیر روسری کرم رنگش بیرون زده بود. شانه هایش جمع شده بود، یک آن مانند دختران بلوغ دست و پایش را گم کرد. با لبخند به من نزدیک شد و با تبسمی سیال و جذاب گفت : تو چقدر پیر شدی.

گفتم : برای شما چه فرقی میکند پیر باشم یا جوان. چنان لبخندی زد که صورت چروکیده اش پر از خون شد، و گفت: نه تو نه من نیازی به این تغییر نداریم. گفتم : تو ….. مرا می‌شناسی.

گفت : تو را….. همیشه می‌شناختم. گفتم همیشه.

گفت: آره همیشه.

گفتم آخه من تو را بجا نمی آورم. لبخند معنا داری زد و گفت: بایدم بیاد نداشته باشی. تو آنقدر پیر شده ای که خودت را هم نمیشناسی.

این را راست می گفت. من گاهی خودم خودم را فراموش می کنم. از گذشته و حالم بیخبر میمانم. آنقدر اوقاتم تلخ میشود که از تلخی زهرمار بدتر است. گفتم درست میگی…. چرا تو در هیچ کجای خاطراتم نیستی. خنده بلندی سر داد، خودش را به من نزدیک کرد و آرام در گوشم گفت: برای اینکه تو هیچ وقت تجربه اولین عشق را نداشتی. تعجب کردم و جا خوردم. خودش را آنقدر به من نزدیک کرد که می خواست بغلم کند. دست نحیفش را روی شانه ام کشید و گفت : رحمان…. تو خیلی پیر شدی…. خیلی.
با گفتن رحمان دلم غنج رفت و از درون فرو پاشید و پاهایم لرزید. او حتی اسم کوچکم را می‌دانست. خدایا کمکم کن تا او را بیاد بیاورم. با همان درخششی که در چشمانش بود و این بار با صدایی بغض آلود دوباره در گوشم تکرار کرد، سیب سرخ …… سیب سرخ ……..
دستی روی شانه ام کشید نگاهم را با نگاهش گره زد، سرش را پایین آورد و آهسته رفت.

من مبهوت ماندم، زبانم بند آمد. خود را تنهای تنها احساس کردم. سیب سرخ نشانه بود. نشانه چی….
باید به گذشته برگردم، رفتم گوشه ای به دیوار تکیه دادم، چشم هایم را بستم، به گذشته های دور سیر کردم. شاید این نشانه یادآور خاطره ای یا حادثه ای باشد.بی فایده بود، هرچه تلاش کردم چیزی یادم نمی آمد. مایوس شدم و نا امید. چرا حافظه ام یاری نمی کند. چرا آنقدر خرفت شده ام. به قدم زدن بی هدف ادامه دادم.

نمی دانستم کجا می روم فقط راه میرفتم و پاهایم جسم فرسوده ام را به سختی می کشید. گفته بود تو اولین عشق را تجربه نکرده ای ولی اولین تجربه عشق من به ازدواج کشید. پس باید به عقب تر برگردم، خیلی به عقب. دوران نوجوانی ام. این نشانه باید همانجا باشد. اسمم را می دانست.

همکلاسی ام نبود چون من بچه ای خجالتی بودم با هیچ دختری دمخور نمی‌شدم.

پس سیب سرخ در کجای نوجوانی ام نقش داشت. گرمای هوا بر تنم نشست سرم را بالا بردم و نگاهی به درخت صنوبر پیاده رو انداختم. برگی از شاخه اش پرتاب شد، آهسته و شناور روی زمین سقوط کرد. آه …. خدای من خودشه…خودشه… برگشتم به پشت سرم نگاه کردم و گفتم ریحان، آره ریحان، دختر همسایه ما. در یک غروب ساکت و آرام کنار درخت صنوبر سر کوچه سیب سرخی را به من داد و لبخندی زد و رفت و بعد ها برای همیشه از کوچه ما رفت.

آه…. لعنت به این سالخوردگی.

true
برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

true
true
true
  1. Arjmand

    بسیار عالی بود

  2. علی آرین

    از سردبیر بخاطر انتخاب چنین داستانی تشکر میکنم بسیار زیبا بود

  3. غزاله آرین

    فوق العاده بود 👌

  4. غزاله آرین

    احسنت . فوق العاده بود 👌

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


false