باز باران خبر/بهاالدین شیخ الاسلام عصر جمعه ، دوازده مرداد هزار و چهارصد و سه ، هوا دم کرده بود ، نفس آدم بالا نمی آمد ، آزاردهنده بود ، پیاده روی بلوار لاکانی ، کنار کیوسک روزنامه فروشی ، نقاشی هایش را روی کاغذ a4 با مداد رنگی کشیده بود و گذاشته بود برای […]
باز باران خبر/مجیدمصطفوی با انگشت شصت یک دایره به اندازه یک سکه روي شيشه پنجره مي كشي . آن سوی پنجره در آپارتمان روبرو که پرده صورتی رنگش گوشه ای جمع شده است و سه دختر دور میزی نشسته اند. نفر سوم پشت به پنجره ازاین سو كه تو ايستاده اي دیده نمی شود.دونفر […]
نوشته :عادله صمیمی زن گفت: کمرم گاهی درد میگیره. زیاد میشینم پای دوخت و دوز، تیر میکشه. میترسم تا آخر هفته بدتر بشه، نتونم به کارهام برسم. مرد همانطور که پوست لیمو شیرین را میگرفت، گفت: به اون لندهور بگو کمکت کنه. کپیده توی اتاقش، دست از سر موبایل و لپ تاپش برنمیداره. _وا به […]
داستان کوتاه/بهاالدین شیخ الاسلام سربازی ام که تمام شد بیکار بودم . کاری نداشتم . دم دم های غروب می رفتم جویبار کنار قبرستان کهنه می گشتم. با ترکه بلندی از جنس درخت انار که کنار جویبار بود سنجاقک های رنگی در حال پرواز را نشانه می رفتم. پشه ها روی سطح آب جویبار وز […]
بهاالدین شیخ الاسلام وقتی تنها شدی، فرقی نمی کند در کجای این جهان پهناور لنگر انداخته ای ، نه اینکه زندگی را دوست نداری، تنهایی زندگی مثل سیب کرم خورده ای است از درون تهی شده و همه چیزش از ریخت افتاده. مثل احساس یک تبعیدی، آدمی پرت شده ، مچاله شده، افتاده یه گوشه […]