نقد ساختاری رمان هیواد، اثر جدید «حسن قلی پور»

در گفتار نخست این پژوهش که به “نقد محتوایی رمان هیواد”پرداخته شد، به تفصیل نوشتیم که هیواد، تراژدی یک ملت است. ملتی که دچار نقطه ضعف های تاریخی و همگانی است.

داستان هیواد، داستان مردمی است که به سرزمین تازه ای پا می گذراند و به کمک اهالی بومی آن جا به تدریج بنیان های اقتصادی، اجتماعی و فرهنـگی تازه ای را شکل می دهند و صاحب دولت شهری مستقل می شوند. آنها رفته رفته با دنیای جدید آشنا می شوند و برای همگامی با آن به این نتیجه می رسند که کـسانی را بر سرنوشت سیاسی و اقتصادی خود حاکم کنند؛ امّا فراموش می کنند که بر کار حاکمان تازه نظارت کنند. همین عامل سبب سردرگمی آنان می شود، آن چنان که داشته های خود را به فراموشی می سپارند و زمینه را برای نابودی شان فراهم می کنند.

در پیشانی رمان می خوانیم: “برای نابودی مان هیچ ابزاری کاراتر و کم هزینه تر از خودمان وجود ندارد.» و به راستی چنین است. اگر مردم ناریا در پی آن بودند که حضور نیروهای بیگانه را در حیات اقتصادی و فرهنگی سرزمین شان کنترل کنند، باید با چشمانی بیدار و گوش هایی شنوا نگاهبان داشته های خود می شدند تا کسی نتواند به آسانی دستاوردهای آنان را برباید و آنان را به سراشیبی این تراژدی دردناک بکشاند، امّا چنان می شود که باید می شد.
با تشکیل دولت شهر مستقل در ناریا، جامعه آشکارا به دو بخش حاکم و محکوم تقسیم می شود. گروهی به اصطلاح نخبه در رأس امور قرار می گیرند و تنها به منافع خود می اندیشند؛ ولی اکثریت جامعه فرمانبردار و مطیع اند؛ تا جایی که به ذهن شان خطور نمی کند تا مطالبه گر باشند و پرسشگرانه از حاکمان جامعه بخواهند تا در مورد سرنوشت جمعی شان پاسخگو باشند. به تدریج همان کسانی که روزی به شکوفایی ناریا می اندیشیدند، به دام بیگانگان می افتند و منافع ملّی سرزمین مادری شان را بر اسب تندپای فـراموشی می نشانند و از نردبان منافع شخصی شان چنان بالا می خزند که هر روز بیش از پیش از ریشه های شان دور می افتند. در این میان هستند کسانی چون آمولای، ماهان، ماهو و ساها که هنوز به ریشه ها می اندیشند و با دیدی بازتر به وقایع جاری می نگرند، امّا چون دست شان از قدرت و حمایت همگانی خالی است، راه به جایی نمی برند. نقطۀ ضعف مردم ناریا این است که به جای کشف علل واقعی رویدادها، به مسائل از زاویۀ خرافات و اساطیر می نگرند و ذهن و اندیشۀ آنان هنوز در مرحلۀ اساطیری مانده است. به عنوان نمونه زمانی که گونه ای از بیماری مرموز و ناشناخته به نام “حس مرگی” در ناریا همه گیر می شود، آنان به جای پیگیری منشأ بیماری، در فکر آویزان کردن باطل سحر و طلسمات به در و دیوار خانه هایشان هستند …
“کلود لوی استروس”، بنیانگذار مکتب “ساختارگرایی” در جامعه شناسی معتقد است که “اسطوره” گونه ای از منطق است که در تقابل با اندیشۀ علمی قرار می گیرد. به عبارت دیگر، برخی از جوامع بشری تابع “الگوهای اساطیری” هستند و در مقابل، گروهی دیگر از “الگوهای علمی” پیروی می کنند. به عنوان نمونه، جامعۀ سرخپوستان در شکل کلاسیک آن را در نظر می گیریم. وقتی کسی غرق می شد، درباره اش چنین می گفتند؛ «آب وی را طلب می کرد. پس او را به درون خویش کشید.» چنان که می بینیم؛ ما در اینجا با اندیشۀ آنیمیسم (جاندار پنداری) روبرو هستیم. در مقابل، جامعۀ نوپای آمریکای شمالی است که به عنوان یک جامعۀ مدرن، به همه چیز از زاویۀ دید علمی می نگرد و اصولاً در باور آنان جایی برای اسطوره متصوّر نیست.
رمان هیواد در فضایی خاکستری، با تُنالیته ها و والورهای (درجه های رنگی) متفاوت جاری است. برخی از فصل ها خاکستری روشن هستند و برخی دیگر خاکستری تیره که حتی تا مرز سیاهی پیش می روند. البته این رنگ های تیره از فضای عمومی رمان برمی خیزد. فضایی که از مرگ، قتل های مشکوک و دسیسه ها الهام می گیرد. آن چنان که روند وقایع و حوادث بیشتر در جهت نابودی و استحاله است تا زایش و بالندگی.
فصل نخست رمان به نظر تیره می آید و توصیفات نویسنده اصولاً چنین چشم انداز و فضایی را پیش روی ما می گستراند. در همین فصل می خوانیم:
«سقف کلبه سنگین شده بود و سرستون ها و تیرک های چوبی از خاک و پوشال بیرون زده بودند. دیوارها مانند تارهای عنکبوت شکننده می نمود و کِرم ها و مارمولک ها از دل شکاف های بام گالی پوش بیرون می زدند. از گلیم های رنگ و رو رفتۀ کف ایوان، بوی نم رِخوت آوری به مشام می رسید. گلدان های شکستۀ جلوی پایش را کنار زد و درِ اتاق را – که به زحمت به دو لولای بزرگِ زنگار زده بند بود – باز کرد..» (فصل ۱)
و باز در ادامه می خوانیم:
«زمستان انگار تمامی نداشت. زمین یخ بسته بود و دامها یکی پس از دیگری میمردند. امیدی به سر برآوردن دوبارۀ مهر از پسِ کوه بلند هِرا نبود. تلألؤیی که دیو سرما را دور کند و شکوفهها را از خواب سنگین زمستانی بیدار کند.» (فصل ۱)
در فصلی دیگر با فضای خاکستری نیمه روشن روبرو می شویم:
«تا فرونشستن آفتاب، به مردان دودمان ماناد کمک کردند تا مردگانشان را در گورستان قدیمی ناریا، در دامنۀ جنوبی کوه کارن دفن کنند. بوی اسپند و کُندر فضا را آگنده بود. تا بامداد روز بعد، همه آن جا ماندند و سوگواری کردند.» (فصل ۳)
زاویه دید :
رمان هیواد از نظر تنوّع در شیوۀ نقل روایت شایستۀ ژرفنگری است. ما در عصری به سر می بریم که در حال گذار از تک صدایی به چند صدایی است، نویسندۀ رمان که به درستی این حقیقت را دریافته است، همسو و همگام با زمان خود، رمانش را با چند زاویۀ دید روایت می کند تا حقیقت به بهترین شکل ممکن به تصویر کشیده شود. در این رمان خواننده با سه زاویۀ دید متفاوت روبروست. دانای کلّ محدود؛ اوّل شخص و زاویۀ دید نمایشی. این تنوع در نقل روایت به گمانم در رمان های فارسی معاصر و گذشتۀ ایران کم سابقه و شاید بی سابقه باشد. اغلب نویسندگان تلاش داشتند تا محورهای طولی و عرضی داستان را بیشتر از راه راوی دانای کلّ محدود یا نامحدود و یا اوّل شخص پیش ببرند که بی گمان ریشه در سنت قصه گویی کهن ما دارد. در حالی که نویسنده در رمان هیواد، زاویۀ دید سه گانه ای بر می گزیند که شایستۀ درنگ است.
۱ ـ دانای کلّ محدود : نویسنده به این دلیل دانای کل محدود را برگزیده است تا خوانندۀ فعّال و اهل اندیشه اش نیز سهمی در کشف روابط شخصیت ها و دنیای درونی آنان داشته باشد. این نوع روایت در انحصار نویسنده است و اگر بخواهیم برای آن یک معادل سینمایی پیدا کنیم، تنها با دوربین سوبژکتیو (ذهنی) قابل قیاس است که در آن کارگردان معمولاً نقطه نظرهای شخصی خود را در مقابل دوربین اوبژکتیو (عینی) قرار میدهد.
۲ ـ اوّل شخص : نویسنده در بخش هایی از رمان، نقل روایت را به دیگران می سپارد و ما رمان را از نگاه شخصیت هایی مانند ماهان، کاهان، ساها و آمولای دنبال می کنیم. در میان این شخصیت ها، بیش ترین سهم به ماهان، پسر کوچکتر خانواده، تعلق دارد. گویی ماهان در رقابت و تقابل با نویسنده قرار دارد و نقل روایت را از انحصار او می رباید؛ به گونه ای که در فصل پایانی رمان – که به نوعی تکرار همان فصل نخست با زاویۀ دید دانای کل است- ماهان قلم را از دست نویسنده می گیرد و از نگاه خود با زاویۀ دید اول شخص داستان را به پایان می رساند که در شیوۀ نقل روایت، حرکتی در خور اعتناست.
۳ ـ نمایشی : در بخش هایی از رمان، نویسنده به درستی از زاویۀ دید نمایشی بهره برده است و با بهرهگیری از شیوۀ گفتگوی نمایشی، با ریتم و تمپوی مناسبی داستانش را پیش می برد و با کاربـرد درست و به جا از دیالوگ ها می کوشد تا به خوبی خواننده را در جهت شناخت شخصیت ها و فضاهای داستان راهنمون باشد.
طرح رمان :
رمان هیواد از نظر معماری و ساختار، اثری دایره ای شکل است. زنجیرۀ حوادث از پایان شروع می شود و پس از طی کردن یک مسیر مدوّر به نقطۀ آغازین می رسد. بخش عمدۀ رمان (به غیر از بخشی از فصل ۲۵) در زمان گذشته می گذرد و خواننده گام به گام در گسترۀ زمان سفر می کند تا دوباره به همان نقطۀ آغازین برسد. آن جا که روایت به صحنه های درگیری نزدیک می شود، خواننده که به طور ضمنی از پایان رمان آگاه است، با تفکر؛ نه احساس صرف، به مطالعه ادامه می دهد. به عبارتی نویسنده خواسته با این تمهید درست، خواننده را به تعقّل وادارد تا او به دور از سانتیمانتالیسم (احساسگرایی افراطی) دربارۀ وقایع رمان بیندیشد و به شکلی منطقی داده ها را کنار هم قرار دهد تا دریابد چرا و چگونه این سرزمین و ملّت نوبنیاد به سراشیبی نابودی و استحاله می افتند.
عناصر چهارگانه در رمان هیواد :
خوانندۀ آگاه در رمان هیواد با کارکرد عناصر چهارگانه یا آخشیج ها به عنوان چهار کارکتر طبیعی در پیشبرد روایت داستان روبروست.
“خاک” در این رمان عنصری اساسی و زیربنایی است و دودمان ماناد در جستجوی آن در سرزمینی بهتر مجبور به کوچی اجباری می شوند.”آتش” در چند بخش مهم از رمان کارکتری تاثیرگذار دارد. به عنوان نمونه در زمان ورود دودمان ماناد به ناریا با آتش سوزی در چادرهایشان روبرو می شویم و هم چنین با آتش سوزی در محل کار ساها که هر دو تعمّدی هستند.
“آب” عنصر طبیعی سومی است که در رمان هیواد نقش بازی می کند. خانه ای که آمولای اصرار بر ساختنش دارد، مشرف به رودخانه ای است که در دامنۀ کوه کارن جاری است. یکی دیگر از فضاهای پرتکرار داستان، آبگیری است که اهالی آنجا ماهی صید می کنند و بعدها دو تن از جوانان در همان نقطه به طور مشکوکی به قتل می رسند و این سرآغازی می شود به بنیان شرکت افیون سیاه و ماجراهای پس از آن.
“باد” عنصر چهارمی است که در رمان کارکردی دو سویه دارد. از سویی زندگی بخش است و از سویی دیگر نشانه ای از ویرانی و فروپاشی.
البته در رمان هیواد به سویۀ دوم توجّه بیشتری شده است تا جایی که هر جا با وزش باد مواجه ایم، در پی اش مرگ و ناکامی است. از جمله در فصل اوّل و دو فصل پایانی کتاب. در فصل چهارم رمان هم دست باد است که آتش را به چادرهای دودمان ماناد می کشاند.
طراحی صحنه و فضا :
رمان هیواد از نقطه نظر طراحی صحنه و فضاسازی بسیار برجسته است. به عنوان نمونه به چند نمونۀ زیر استناد می کنیم.
«نگران و آشفته از جنگل بیرون زد و خود را به کلبۀ کوهستانی رساند. سقف کلبه سنگین شده بود و سرستون ها و تیرک های چوبی از خاک و پوشال بیرون زده بودند. دیوارها مانند تارهای عنکبوت شکننده می نمود و کِرم ها و مارمولک ها از دل شکاف های بام گالی پوش بیرون می زدند. از گلیم های رنگ و رو رفتۀ کف ایوان، بوی نم رِخوت آوری به مشام می رسید. گلدان های شکستۀ جلوی پایش را کنار زد و درِ اتاق را – که به زحمت به دو لولای بزرگِ زنگار زده بند بود – باز کرد و با چشمانی گرد شده به پنجره خیره ماند.» (فصل ۱)
«وقتی نخستین کلنگ را به زمین سخت و تیره کوبید، دوباره همۀ روزهای سرد و سیاه، جلوی چشمم آمد. روزهایی که دود و خاکستر آسمان ناریا را پوشانده بود و هیمه های برافروخته در هر گذری فضا را به رنگ آبنوس درآورده بود. بر سردَر بسیاری از خانه ها باطل سحر و طلسمات آویخته بودند و درون خانه ها را هر روز هفت بار با اسپند و کُندر دود می دادند تا شیاطین به خانه های شان راه نیابند. شایع شده بود که آرگاش هنوز در ناریاست و با سحر و جادو خودش را از چشم مردم دور نگاه می دارد.» ( فصل ۲۵)
«آسمان را دود و خاکستر فرا گرفت و نیمی از ناریا ویران شد و از کلیسای هایک ها جز تلّی از خاکستر بر جای نماند. شب های تاریک و مرگبار دامنه های کوه کارن را سکوت دهشتناکی آگنده بود. از همه جا زمزمۀ مرگ و نیستی به مشام میرسید.» (فصل ۲۹)
«رنگ ارغوانی آسمان، در شبی که ابرهای سیاهِ باران زا گستره اش را فرا گرفته بود، عجیب به نظر می رسید. ماهان کنجکاوانه تا سر جاده پیش آمد و از آن بلندی شعله های برافروختۀ آتشی را دید که بی رحمانه زبانه می کشید. سراسیمه به سمت بیمارستان دوید. ازدحام بود. زبانه های آتش از شکاف درها و پنجره ها بیرون می زد و سقف چوبی ساختمان را می بلعید. بوی گوشت سوخته و کباب شده به مشام می رسید.» (فصل ۳۸)
تصاویر و توصیفات شاعرانه:
همان گونه که در نمونه های بالا خواندید، در رمان هیواد، ما با نویسنده ای روبرو هستیم که زبان شاعرانه ای دارد و دست در دست شعر نهاده است. حسن قلی پور در رمان پیشین خود، “گیلداد” نیز یکسره شاعر است و شاعرانگی متن بر روایت صرف می چربد. برای نمونه بهتر است شاعرانگی نویسنده را از دیدگاه کاربرد درست آرایه ها مورد توجّه قرار دهیم:
بهره گیری از نماد :
«بهار با شکوفه های سرخ و سپید و شبدرهای تر و تازۀ دامنه ها از راه رسید.» (فصل ۵)

  • نویسنده با آوردن و کولاژ رنگ های سرخ و سپید در کنار شبدر که بی گمان سبز است، سه رنگ پرچم ایران را یادآور می شود و حتی اگر از شبدر نام نمی برد، باز هم بهار یادآور رنگ سبز بود.
    « این باد و بوران که بخوابد، می شود کنار رودخانه نشست و صدای آبشار را شنید. رودخانه تا وقتی در مسیرش جاری است، گل و لای و خس و خاشاک نمی تواند آلوده اش کند، امّا هر چه از سرچشمه اش دور بیفتد، آرام می گیرد. گنداب می شود.» (فصل ۴۱)
  • بیان نمادین دنیا به باد و بوران. چشمه به منشأ حیات و رودخانه که بیان نمادین زندگی پر از فراز و نشیب آدمی است.
    آرایۀ همانندی (تشبیه) :
    «پوستش به رنگ برف زمستان و چشمانش به رنگ جوِ نارس برنج. ابروهای کشیدهاش بالای مژه های بلند و سیاهش سایهبان بود و موهای گیس کردۀ سیاهش تا پشت پاهایش بلند.» (فصل ۱۸)
  • توجه داشته باشید که نویسنده در اینجا به رنگ های سبز و سپید اشاره دارد، بی آن که نامی از آنها ببرد.
    «صورت گندم گونش به سپیدی برف و تنش به سیاهی آبنوس شده بود. » (فصل ۲)
    «نگاهش چون تیری که از چلۀ کمان رها شود، تلخ و گزنده بود. » (فصل ۳۴)
    «زنی که روزگاری چشم و چراغ دودمانی بود و حالا جز او کسی را نداشت.» (فصل ۱)
    «رودخانه ای پر آب که از فرازی به فرودی جاری بود و چون ماری خوش خط و خال بر سینۀ درّه ای فراخ می خزید.» (فصل ۲)
    آرایۀ وام گیری (استعاره):
    «در چشمانش زبانه های خشمی شعله ور بود که دلم را می لرزاند.» (فصل ۳۹)
    «از میان گردنه های پربرف و جنگل هایی گذشتیم که اسکلت درختانش یخ بسته بود.» (فصل۶)
    «کنار پنجره رفت و روی صندلی اش نشست و به ابرهای سیاهی چشم دوخت که آرام آرام ته ماندۀ ستاره ها را می بلعیدند.» (فصل ۴۶)
    آرایۀ آنیمیسم یا جاندارانگاری :
    «هنوز آفتاب پر نزده بود که تابوت روی دست مردم به سمت گورستان حرکت کرد.» (فصل ۲۳)
    «گوری دیدم که دهان باز کرده بود و برای بلعیدن تنی بی تابی می کرد.» (فصل ۴۸)
    آرایۀ تشخیص یا انسان انگاری :
    «پرده ها به کمک آتش آمدند و شعله ها به سرعت به سقف چوبی رسیدند.» (فصل ۳۷)
    «در واپسین شب پاییزی که شکوفه های گل یخ در ترنم آخرین وزش ملایم نسیم، روی شاخه های عریان درختان می تراویدند و به آرامی به طنین گام های لرزان دی گوش می سپردند، غرش باران گلوله آرامش طوفانی آسمان ناریا را به هم ریخت.» (فصل ۳۶)
    «مرگی که به شکل شاهین کوچکی روی پنجرۀ اتاقش می نشست و انگار به او لبخند می زد.» (فصل ۲۳)
    «کلبه آمولای، باکره ای بود که نسبت به دیگر خانه های ناریا دست نخورده باقی مانده بود.» (فصل ۲۲)
    «تا پیش از بارش نخستین دانه های برف، پنج نفر دیگر هلاک شدند تا مردم ناریا هر لحظه سایۀ سنگین مرگ را بالای سرشان ببینند. مرگی که در کوچه و خیابان پرسه می زد و هر لحظه ممکن بود، درب خانه شان را بزند.» (فصل ۲۳)
    «آفتاب کم رمق، پس از ماه ها پرده پوشی، چهرۀ کم فروغش را از پس کوه سِترگ خاوری نمایان کرد.» (فصل۲)
    «باد شاخه های پنجره ها را به جان هم می انداخت و شیشه های پنجره را می لرزاند.» (فصل ۲۳)
    پیش آگاهی (براعت استهلال)
    از همان نقطۀ شروع داستان؛ برف و کولاک، تصویر خانه ای با سقف شکسته و چشمان ناامید پیرزنی که به در دوخته شده است، ذهن خواننده را آمادۀ پذیرش پیشامدهای ناخوشایند آینده می کند. همچنین در آغاز برخی فصل ها و اتفاقات داستان هم چنین پیش آگاهی هایی را می بینیم که با فضای کلّی پس از آن سازگاری دارد.
    «آمولای به چشمان ماهان خیره شد و گفت: در بهار وقتی چلچلهها پیدایشان نمیشود، زمستان سختی در پیش است. ماناد هیچگاه به من دروغ نمیگوید. این را بلند بلند به همه بگو.» (فصل ۱۱)
    و این زمستان خود پیش آگاهی یک اتفاق هولناک دیگر می شود.
    «زمستان با گلوله های سرد و سنگین از راه رسید. برف تا یک ماه پیوسته بارید و بارید و همۀ گذرگاه ها را بست. بام بسیاری از خانه ها را فروریخت و مردم را سخت نگران کرد…» (فصل ۱۱)
    آرایۀ فراگویی= اغراق
    «عجله کن خورزاد! چشمانش کاسۀ خون است. عرق دلو دلو از سر و رویش می ‌بارد. شکمش مانند خُمرۀ بزرگ شده. نگفتم سخت زاست؟» (فصل ۱۱)
    «چیکا از خوشحالی در پوستش نمی گنجید. » (فصل ۳۳)
    آرایۀ حس آمیزی :
    «هر بامداد به این امید از خواب بر می خاست که روی ایوان خانه رو به آفتاب بنشیند و بوی خنک ادکلن آرسن را بشنود.» (فصل ۴۴)
    « فضا سرد و دلگیر بود و از در و دیوارش بوی مرگ شنیده می شد.» (فصل ۴۸)
    آرایۀ تلمیح :
    بیان ضمنی روایت هایی مانند سیاوش و سودابه ، گردآفرید… هر چند در قالب و ساختاری نوین را می توان گونه هایی از آرایۀ تلمیح شمرد.
    آرایۀ واج آرایی و واژه آرایی :
    نویسندۀ رمان با اشراف و آگاهی کامل، واژگان را به کار می گیرد تا به نوعی موسیقی بیرونی برسد. کافی است به نام شخصیت های داستان توجّه کنید و آنها را با صدای بلند بخوانید: ماهان، کاهان،آمولای، ساها، تارا، روجا، رودابه، آرسن، آکار، دیلمای، چیکا، کوهیار، کادوس، کوبار، بندار، مازیار، پوپک، روشنک، دادبه، ونداد، آرگاش، آرکیادش … ناگفته پیداست که مصوت بلند ” آ ” در این گزینش نقش بسزایی دارد. این نام ها با وسواس و دقّت برگزیده شده اند تا نوعی فضای صوتی و پرواز واژه ها را در یک نمای کلّی ارائه دهند. به عنوان نمونه بنگرید به عبارت: «یک ماه پس از آن، نخستین خانۀ سنگی دودمان ماناد در سرزمین تازه از دل خاک برآمد.» (فصل ۴)
    (واج آرایی”د، س، خ” و نیز مصوت بلند” آ “)
    کاربرد موثّر نام آواها :
    کاربرد نام آوا ها در یک متن ادبی جلوه های گوشنواز و زیبایی پدید می آورد تا خواننده هر چه بیشتر خود را در فضای طبیعی داستان احساس کند.
  1. قیژ قیژ : «صدای قیژ قیژ چوبهای سقف نگاهم را به بالا دوخت. » (فصل ۱)
  2. هو هو : «هوهوی باد شیشه پنجره را می لرزاند. » (فصل ۳۷)
  3. خِرخِر : «دست و پایم کرخت شده بود و سینه ام به خرخر افتاده بود. » (فصل ۴۸)
  4. چک چک : «صدای چک چک آبی که از گوشۀ سقف در چاه فاضلاب می چکید، همانند پتکی بر سرم فرود می آمد. » (فصل ۴۷)
    ۵ . پچ پچ : «کمی پچ پچ کردند و بعد به همراه نگهبان وارد اتاق نگهبانی شدند. » (فصل ۴۹)
    ۶ . شُر شُر : «از دامنۀ خاوری همین پایین می آیم تا زیر سایۀ آن درخت بلوط کهنسال بنشینیم و با هم به صدای شرشر آب رودخانۀ پایین کوه گوش
    بکنیم.» (فصل۴)

سطوح مختلف زبان:
در رمان هیواد با سطوح متفاوتی از کاربرد زبان مواجهیم. حسن قلی پور در اثر پیشین خود نیز زبان را در سطوح متنوعی به کار گرفته بود تا به معرفی و تفکیک شخصیت ها و تیپ ها بپردازد. اکنون به معرفی این گونه های زبانی در رمان هیواد می پردازیم:

۱ـ بالاترین سطح کاربرد زبان فارسی در رمان هیواد بی گمان به نویسنده تعلق دارد. او به عنوان راوی دانای کل دارای زبانی نرم، آهنگین و سرشار از پروازهای قلمی و نازک تراشی های ادبی است. زیباترین توصیف های رمان از جلوه های طبیعت در آغاز برخی از فصل ها آمده است. بسیاری از این توصیف ها ناخودآگاه وزن های آهنگین شعر فارسی مانند: بحر مضارع (مفعول فاعلاتن) و بحر رجز (مستفعلن) را در ذهن خواننده تداعی می کنند. به عنوان نمونه به آغاز دو فصل ۲۸ و ۴۳ اشاره می کنیم که اگر چند بار آنها را با صدای بلند و آهنگین بخوانیم این بحور عروضی در ذهن تداعی می شود. زمانی که به فصل ۲۹ می رسیم و به حماسۀ جان باختن روشنک گوش می سپاریم، به ناگاه جلوه های صوتی بحر متقارب (فعولن) یعنی وزن سرایش شاهنامۀ فردوسی در گوش طنین انداز می شود.
۲ـ بزرگان جامعه در حکم ریشه ها هستند؛ لاجرم می بایست دارای زبان و نگاهی متفاوت و برتر باشند. آنها در حکم راهنمایانی هستند که جوانان را پایش می کنند. در این رمان زبانی که بزرگان و موی سپیدان جامعه همچون آمولای، ماناد، دامون، بندار، شامار به کار می گیرند، زبانی نرم، زیبا و آرامش بخش و سرشار از واژه های سرۀ زبان با کهن الگوها و باورهای اجتماعی، خرده فرهنگ ها و آداب و سنن فراموش شده است. در این میان گفتار درخشان ماناد در فصل دوم جایگاه ویژه ای دارد. این گفتار بسیار نغز و دلنشین است و خواننده را به یاد متون باستانی می اندازد.
۳ـ سطح سوم زبان به افرادی مانند کاهان، ماهان، ماهو، ونداد، نیناکی … تعلق دارد. این سطح را می توان کاملا طبیعی و معتدل نام گذاری کرد. البته زبانی که ونداد به کار می گیرد، گرچه در همین سطح است؛ ولی گاهی به نظر دولایه و غیرمستقیم می آید.
۴ـ سطح چهارم زبان به افراد غیربومی همانند آرسن، آرگاش و آلکسیس تعلق دارد که تنها اندکی پایین تر از سطح سوم قرار می گیرد.
۵ ـ پایین ترین سطح زبان را که غیرمودّبانه و تهدید کننده و آزار دهنده است، افراد نظامی و نیروهای امنیتی به کار می گیرند.
شخصیت پردازی :
رمان هیواد شخصیت مرکزی ندارد و کلّیت جامعه را می توان به عنوان شخصیت نخست در نظر گرفت. در هر کدام از فصل های رمان، یک یا دو تن از افراد پررنگ می شوند و در بخش دیگر، جای خود را به سایر افراد می بخشند. شخصیت های نمادین و تخیلی رمان به گونه ای طراحی شده اند که در چهارچوب و منطق درونی داستان باورپذیر و قابل لمس باشند. حتی برخی از آنان ما به اِزای بیرونی دارند. مثلاً طراحی شخصیت “آرسن” شباهت انکارناپذیری به “آرسن میناسیان”، داروساز قدیمی رشت دارد. کسی که به خاطر خدمات و نیکوکاری اش به “مسیح گیلان” شهره است. نویسنده در واقع خواسته به گونه ای انسان مدارانه و تکثّرگرایانه خاطرۀ این بزرگمرد ارمنی را برای همیشه بر قلۀ جاودانگی بنشاند و چه سنجیده است جاودانگی از راه ادبیات!
ادای احترام پرشکوه نویسنده به مقام و جایگاه مستقل و والای زن و مادر هم در این رمان قابل ستایش است. او به زنان به عنوان موجودات درجه دوم نمی نگرد، بلکه آنان را اسطورۀ عشق، فداکاری و تجسّم گذشت و بردباری معرفی می کند. نگاه روشن بینانۀ نویسنده به زنان و نقش آنان در جامعه را باید یکی از امتیازات ارزشمند این رمان در دیدگاه خوانندۀ امروزی دانست. به عنوان نمونه آمولای در این اثر بهترین نمونه برای مادرِ مثالی و راستین است. او چنان که در بخش”نقد محتوایی رمان هیواد” گفتیم، همان تجسّم زمینی آناهیتای باستانی است، امّا نکتۀ قابل تأمّل در این جا، جایگاه احترام آمیز و ارزش شخصیت انسانی او در میان دودمان ماناد است که شباهت بسیاری به جایگاه مادربزرگ ها در میان عشایر بختیاری دارد که افراد ایل به دیدگاه آنان توجّه ویژه ای دارند.
“روشنک” دختر کوچک آمولای، نمونۀ باشکوه دیگری برای توصیف عشق راستین و والای یک زن است. او با وجود گوهر زنانگی، وقتی پای عشق راستین در میان باشد، پای به نبردی نابرابر می نهد و قهرمانانه (نه مردانه) جان خود را فدا می کند. این در حالی است که هنوز متاسفانه هستند نویسندگانی که شجاعت و تحمّل و پذیرش سختی ها را در انحصار مردان می پندارند و اگر زنی شجاعت نشان دهد، او را دارای جوهر مردانه می دانند و در توصیف خود چنان او را به تصویر می کشند که شجاعتی مردانه داشته باشد. در حالی که شجاعت صفتی است انسانی و نمی تواند تنها در انحصار مردان باشد.

  • از دیگر شخصیت های برجستۀ رمان می توان به نمونه های زیر اشارۀ گذرایی داشت:
    ۱- ماناد : او بزرگ دودمانش است و در آغاز رمان، در آن برف کوچ وحشتناک پس از بیان آخرین وصایای خود به دودمانش، می میرد؛ ولی حضور پررنگ ولی نامحسوس او در چند فصل از رمان همچنان محسوس است. گفتاری که از زبان او خطاب به دودمانش می شنویم، شایستۀ درنگ است. او در این گفتار اهالی را به راستی، همدلی و امید و تلاش فرا می خواند که در واقع پایه های اساسی شخصیت باستانی وی را به عنوان سمبلی از زردشت پیامبر نشان می دهد. به خصوص با بیان سخن مشهوری از زردشت در هادوخت نسک اوستا که “راه، یکی است و آن راستی است. دیگر راه ها بیراهه است.”
    ۲- ماهان : پسر کوچک آمولای، که تا اندازه ای مرا به یاد شخصیت “گیلداد” در رمان پیشین نویسنده می اندازد. او که در گذشته در مدرسۀ شبانه روزی کشور شاهنشاهی تحصیل کرده است؛ به اتهام ثابت نشدۀ فعالیت سیاسی اخراج می شود و به ناچار به دودمانش باز می گردد. ماهان جوانی تحصیل کرده و پایبند به معیارهای اخلاقی است. او نگاه و منشی انسانی دارد و اهل اندیشه و ژرفکاوی است. ماهان به ریشه ها فکر می کند و هر چیزی را به سادگی نمی پذیرد. او درونگرا، واقع بین و دارای ذهنی تحلیل گر است. ماهان از هرگونه تعصّب قومی به دور است و نسبت به سایر اقوام نگاهی مثبت همراه با تساهل و تسامح دارد. او نخستین کسی است که تاسیس خانۀ بهداشت در ناریا را مطرح می کند و برای برپایی نخستین مدرسه در ناریا و استخدام چند معلم از میان هایک ها پیشقدم می شود. با این حال به نظرم او شخصیتی مرموز دارد و خواننده تا پایان بر سر دو راهی می ماند که او فعالیّت ضد حکومتی داشته است؛ یا نه. ولی در نگاه من ضد حکومتی بودنش بر محافظه کاری اش می چربد.
    ۳- کاهان : برادر بزرگتر ماهان است و می توان او را نقیض و بدیل ماهان دانست. در کنار یکدیگر قرار گرفتن این دو برادر با دو شخصیت متضاد به برجسته کردن ویژگی های آن ها در داستان یاری رسانده است. شاید انتخاب نام کاهان برای او بی دلیل نباشد. این نام می تواند با کاهش و کاهندگی مرتبط باشد. چنان که در پایان داستان از شخصیت انسانی و اخلاقی اش به شدّت کاسته می شود و به قهقرا و نابودی کشیده می شود. کاهان در آغاز رویکرد مثبتی دارد. نخستین پاسگاه مرزی را در ناریا ایجاد می کند و در بازگشایی مدرسه و باز کردن جامعه بستۀ ناریا با دنیای بیرون نقش بسزایی ایفامی کند، امّا خیلی زود تحت تاثیر دیگران قرار می گیرد و در داستان ثبات شخصیت از خود نشان نمی دهد و برخلاف ماهان به مسائل و آداب اخلاقی چندان پای بندی نیست. کاهان برونگرا و بیشتر اهل عمل است و کمتر تجزیه و تحلیل ذهنی دارد.
    ۴- ونداد : یکی از کامل ترین شخصیت های رمان است. نویسنده موفق شده است تا در پرداخت ونداد از سایه روشن های مناسبی بهره بگیرد. به گونه ای که خواننده در تشخیص مواضع واقعی و ویژگی های او گاه دچار تردید می شود و این نکته در نگاه من امتیاز خوبی برای این رمان است. می توان ونداد را جذاب ترین آنتاگونیست (ضد قهرمان) این رمان به شمار آورد. ونداد که همانند ماهان در مدرسۀ شبانه روزی پایتخت تحصیل کرده است، بسیار باهوش، عملگرا و بلندپرواز است. او که در آغاز داستان مخالف سرسخت اسکان دودمان ماناد در ناریاست، رفته رفته دچار تحوّل فکری و شخصیتی می شود، چنان که به همراه آلکسیس به نایت آیلند می رود و در رشتۀ حقوق سیاسی تحصیل می کند و این تاییدی بر بلندپروازی اوست. او در بسیاری از رویدادهای سیاسی و اجتماعی رمان نقش تعیین کننده دارد و زمانی که از نایت آیلند به ناریا باز می گردد، نمایندۀ خوبی برای ترویج اهداف باختری ها در ناریاست. شخصیت ونداد، شخصیتی چند وجهی است. او به دلیل هوش بالا شخصیتی پیچیده دارد و اغلب لایه هایی از شخصیت خود را از همه پنهان می کند. اگر قرار باشد روزی بر پایۀ این رمان فیلمی ساخته شود، به نظر من می بایست در نورپردازی چهرۀ بازیگر نقش ونداد از سایه روشن های پر کنتراست استفاده شود و بخش هایی از چهرۀ او پوشیده بماند.
    ۴- ماهو : پسر بندار مهربان است. او که در آغاز همچون ونداد مخالف سرسخت حضور دودمان ماناد در ناریاست، رفته رفته دچار دگرگونی فکری می شود. از آرگاش نواختن ساز عود را می آموزد و به کمک پیرمردی کولی، نخستین مدرسۀ موسیقی را در ناریا پایه ریزی می کند. او به دنبال یک غیبت طولانی و مرموز، منزوی، مردم گریز و متمایل به مراقبه می شود و به گیاهخواری روی می آورد. آنچه که از ظاهر تمایلاتش بر می آید، حاصل جمع اندیشه های مانوی و بودایی است که در شخصیت او تجلی یافته است. با این حال بسیاری از جوانان ناریایی به او سخت باور دارند و از کراماتش سخن می گویند و در چشم هایک ها قدیس شمرده می شود. عشق ماهو به “پوپک” دختر برزگ آمولای پایان شومی برای او در داستان رقم می زند.
    ۵- آرگاش و آرکیادش : این دو برادر از دو جهت شایستۀ بررسی بیشترند. نخست از این روی که آنها در واقع یک نفرند و تفاوتی با هم ندارند. زمانی که یکی جوان تر می شود، دیگری رو به پیری می گراید و در چشم ناریایی ها این روند عجیب گویا تا ابد ادامه خواهد داشت. دوم این که اهالی ناریا از طریق همین دو نفر با دنیای بیرون از ناریا آشنا می شوند و در واقع نخستین سنگ بنای تمدن جدید توسط همین ها در ناریا پایه ریزی می شود. آن ها بیشتر رنگ و بوی تمدن های بین النهرین را دارند و شاید اشارۀ رمزوار نویسنده به همزیستی و همجواری تمدن های کهن میان رودان با اقوام آریایی باشند.
    چنان که اسناد نشان می دهد، زمانی که قبایل آریایی به فلات ایران رسیدند، هنوز در ادوار پیش از تاریخ می زیستند و در همسایگی آن ها، تمدن های پیشرفته و کهنی وجود داشتند که چند هزار سال پیش از آریایی ها از دروازۀ تاریخ عبور کرده بودند و دارای دولت و نشانه های نگارشی و هنری و فرهنگی بودند. این همجواری بیشتر در نیمۀ غربی فلات ایران بوده است و به رشد و تحوّل تاریخی آریایی ها انجامیده است چنان که بعدها موفق شدند به دورۀ تاریخی بعد راه یابند و دولت های ماد و هخامنشی را بنیان گذاری کنند و به نوبۀ خود در تکامل اجتماعی سایر اقوام و قبایل که در سطوح پایین تری می زیستند، نقش بسزایی داشته باشند.
    ۶- کوبار : پسر “کادوس نعلبد” جوانی خوش قد و بالا و بی باک است. او نخستین کسی است که هستۀ اولیۀ شهربانی را در ناریا بنیان می نهد و مهاجران متمرّد را مجازات می کند و مسئولیت مراقبت از معدن سنگ آهن را بر عهده می گیرد. کوبار که در هیسور دوره های عالی نظامی را گذرانده است، بعدها به عنوان فرماندۀ جنگ در برابر ارتش شاهنشاهی نقش بسزایی در پیروزی ناریایی ها ایفا می کند و قهرمان ملّی ناریا می شود، امّا این پیروزی برای او شکست به همراه دارد. به دلیل گرایش او به دولت انقلابی هیسور، به خواست باختری ها از صحنۀ قدرت در ناریا کنار گذاشته می شود و منزوی می گردد، امّا او آدم باهوش و بی باکی است و در پی فرصتی برای انتقام می گردد و بعدها به کمک هیسوری ها به دنبال کودتای مسلحانۀ کارگران معدن سنگ آهن قدرت را در ناریا به دست می گیرد.
    ۷- آلکسیس : یکی از شخصیت های مهم و مرموز رمان است. او در قالب مدیر یک سیرک پا به ناریا می گذارد و آرام آرام سرزمین ناریا را در دستان باختری ها قرار می دهد. او که از هوش بسیار بالایی برخوردار است، برای این که اهداف باختری ها در ناریا تحقق یابد، از همان آغاز ونداد و کاهان را با خود همراه می کند تا به کمک آنان پای دولت نایت آیلند را به عنوان رقیب اقتصادی دولت هیسور در ناریا باز کند.
    ۸- کوهیار : او فرزند “کاهان” از همسر دومش “نیناکی” است. کوهیار به دلیل شیفتگی به “سارا” دختر آلکسیس، به بهانۀ ادامۀ تحصیل به نایت آیلند می رود. او که به شعر و تئاتر علاقه مند است و دستی در کار ترجمه متون ادبی کلاسیک از جمله نمایشنامۀ “آنتیگونه” اثر “سوفکلس” دارد، به دنبال شکست عشقی، تحصیلات خود را در رشتۀ شیمی نیمه کاره رها می کند و به ناریا باز می گردد. این شکست بی رحمانه، روح و روانش را می آشوبد تا جایی که در صدد ساختن اکسیری است که برای همیشه قدرت عشق را در درون آدمی از میان ببرد.
    از کارهای ارزشمند و درخور نویسنده در بخش پایانی رمان، ارائۀ دیاگرام (نمایه) از شخصیت های رمان است تا به خواننده در به خاطر سپردن و دنبال کردن نام و نسبت شخصیت های متعدد داستان یاری رساند.
    سخن پایانی این که برای آقای حسن قلی پور (سدید)، نویسندۀ رمان هیوادکه از اهالی سرزمین اندیشه و ژرفکاوی است، آرزوی گام های بزرگ در عرصۀ نویسندگی دارم. به امید این که در آینده ای نزدیک، چراغ دیگری در جهان هنر و ادبیات برافروزند. چنین بادا.
  • بهنام وزیریزاده – کارگردان، نویسنده و منتقد ادبی
در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://bazbarankhabar.ir/?p=25478

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.

  • پربازدیدترین ها
  • داغ ترین ها

پربحث ترین ها

پیشنهادی: