در گفتار نخست این پژوهش که به “نقد محتوایی رمان هیواد”پرداخته شد، به تفصیل نوشتیم که هیواد، تراژدی یک ملت است. ملتی که دچار نقطه ضعف های تاریخی و همگانی است. داستان هیواد، داستان مردمی است که به سرزمین تازه ای پا می گذراند و به کمک اهالی بومی آن جا به تدریج بنیان های […]

در گفتار نخست این پژوهش که به “نقد محتوایی رمان هیواد”پرداخته شد، به تفصیل نوشتیم که هیواد، تراژدی یک ملت است. ملتی که دچار نقطه ضعف های تاریخی و همگانی است.
داستان هیواد، داستان مردمی است که به سرزمین تازه ای پا می گذراند و به کمک اهالی بومی آن جا به تدریج بنیان های اقتصادی، اجتماعی و فرهنـگی تازه ای را شکل می دهند و صاحب دولت شهری مستقل می شوند. آنها رفته رفته با دنیای جدید آشنا می شوند و برای همگامی با آن به این نتیجه می رسند که کـسانی را بر سرنوشت سیاسی و اقتصادی خود حاکم کنند؛ امّا فراموش می کنند که بر کار حاکمان تازه نظارت کنند. همین عامل سبب سردرگمی آنان می شود، آن چنان که داشته های خود را به فراموشی می سپارند و زمینه را برای نابودی شان فراهم می کنند.
در پیشانی رمان می خوانیم: “برای نابودی مان هیچ ابزاری کاراتر و کم هزینه تر از خودمان وجود ندارد.» و به راستی چنین است. اگر مردم ناریا در پی آن بودند که حضور نیروهای بیگانه را در حیات اقتصادی و فرهنگی سرزمین شان کنترل کنند، باید با چشمانی بیدار و گوش هایی شنوا نگاهبان داشته های خود می شدند تا کسی نتواند به آسانی دستاوردهای آنان را برباید و آنان را به سراشیبی این تراژدی دردناک بکشاند، امّا چنان می شود که باید می شد.
با تشکیل دولت شهر مستقل در ناریا، جامعه آشکارا به دو بخش حاکم و محکوم تقسیم می شود. گروهی به اصطلاح نخبه در رأس امور قرار می گیرند و تنها به منافع خود می اندیشند؛ ولی اکثریت جامعه فرمانبردار و مطیع اند؛ تا جایی که به ذهن شان خطور نمی کند تا مطالبه گر باشند و پرسشگرانه از حاکمان جامعه بخواهند تا در مورد سرنوشت جمعی شان پاسخگو باشند. به تدریج همان کسانی که روزی به شکوفایی ناریا می اندیشیدند، به دام بیگانگان می افتند و منافع ملّی سرزمین مادری شان را بر اسب تندپای فـراموشی می نشانند و از نردبان منافع شخصی شان چنان بالا می خزند که هر روز بیش از پیش از ریشه های شان دور می افتند. در این میان هستند کسانی چون آمولای، ماهان، ماهو و ساها که هنوز به ریشه ها می اندیشند و با دیدی بازتر به وقایع جاری می نگرند، امّا چون دست شان از قدرت و حمایت همگانی خالی است، راه به جایی نمی برند. نقطۀ ضعف مردم ناریا این است که به جای کشف علل واقعی رویدادها، به مسائل از زاویۀ خرافات و اساطیر می نگرند و ذهن و اندیشۀ آنان هنوز در مرحلۀ اساطیری مانده است. به عنوان نمونه زمانی که گونه ای از بیماری مرموز و ناشناخته به نام “حس مرگی” در ناریا همه گیر می شود، آنان به جای پیگیری منشأ بیماری، در فکر آویزان کردن باطل سحر و طلسمات به در و دیوار خانه هایشان هستند …
“کلود لوی استروس”، بنیانگذار مکتب “ساختارگرایی” در جامعه شناسی معتقد است که “اسطوره” گونه ای از منطق است که در تقابل با اندیشۀ علمی قرار می گیرد. به عبارت دیگر، برخی از جوامع بشری تابع “الگوهای اساطیری” هستند و در مقابل، گروهی دیگر از “الگوهای علمی” پیروی می کنند. به عنوان نمونه، جامعۀ سرخپوستان در شکل کلاسیک آن را در نظر می گیریم. وقتی کسی غرق می شد، درباره اش چنین می گفتند؛ «آب وی را طلب می کرد. پس او را به درون خویش کشید.» چنان که می بینیم؛ ما در اینجا با اندیشۀ آنیمیسم (جاندار پنداری) روبرو هستیم. در مقابل، جامعۀ نوپای آمریکای شمالی است که به عنوان یک جامعۀ مدرن، به همه چیز از زاویۀ دید علمی می نگرد و اصولاً در باور آنان جایی برای اسطوره متصوّر نیست.
رمان هیواد در فضایی خاکستری، با تُنالیته ها و والورهای (درجه های رنگی) متفاوت جاری است. برخی از فصل ها خاکستری روشن هستند و برخی دیگر خاکستری تیره که حتی تا مرز سیاهی پیش می روند. البته این رنگ های تیره از فضای عمومی رمان برمی خیزد. فضایی که از مرگ، قتل های مشکوک و دسیسه ها الهام می گیرد. آن چنان که روند وقایع و حوادث بیشتر در جهت نابودی و استحاله است تا زایش و بالندگی.
فصل نخست رمان به نظر تیره می آید و توصیفات نویسنده اصولاً چنین چشم انداز و فضایی را پیش روی ما می گستراند. در همین فصل می خوانیم:
«سقف کلبه سنگین شده بود و سرستون ها و تیرک های چوبی از خاک و پوشال بیرون زده بودند. دیوارها مانند تارهای عنکبوت شکننده می نمود و کِرم ها و مارمولک ها از دل شکاف های بام گالی پوش بیرون می زدند. از گلیم های رنگ و رو رفتۀ کف ایوان، بوی نم رِخوت آوری به مشام می رسید. گلدان های شکستۀ جلوی پایش را کنار زد و درِ اتاق را – که به زحمت به دو لولای بزرگِ زنگار زده بند بود – باز کرد..» (فصل ۱)
و باز در ادامه می خوانیم:
«زمستان انگار تمامی نداشت. زمین یخ بسته بود و دامها یکی پس از دیگری میمردند. امیدی به سر برآوردن دوبارۀ مهر از پسِ کوه بلند هِرا نبود. تلألؤیی که دیو سرما را دور کند و شکوفهها را از خواب سنگین زمستانی بیدار کند.» (فصل ۱)
در فصلی دیگر با فضای خاکستری نیمه روشن روبرو می شویم:
«تا فرونشستن آفتاب، به مردان دودمان ماناد کمک کردند تا مردگانشان را در گورستان قدیمی ناریا، در دامنۀ جنوبی کوه کارن دفن کنند. بوی اسپند و کُندر فضا را آگنده بود. تا بامداد روز بعد، همه آن جا ماندند و سوگواری کردند.» (فصل ۳)
زاویه دید :
رمان هیواد از نظر تنوّع در شیوۀ نقل روایت شایستۀ ژرفنگری است. ما در عصری به سر می بریم که در حال گذار از تک صدایی به چند صدایی است، نویسندۀ رمان که به درستی این حقیقت را دریافته است، همسو و همگام با زمان خود، رمانش را با چند زاویۀ دید روایت می کند تا حقیقت به بهترین شکل ممکن به تصویر کشیده شود. در این رمان خواننده با سه زاویۀ دید متفاوت روبروست. دانای کلّ محدود؛ اوّل شخص و زاویۀ دید نمایشی. این تنوع در نقل روایت به گمانم در رمان های فارسی معاصر و گذشتۀ ایران کم سابقه و شاید بی سابقه باشد. اغلب نویسندگان تلاش داشتند تا محورهای طولی و عرضی داستان را بیشتر از راه راوی دانای کلّ محدود یا نامحدود و یا اوّل شخص پیش ببرند که بی گمان ریشه در سنت قصه گویی کهن ما دارد. در حالی که نویسنده در رمان هیواد، زاویۀ دید سه گانه ای بر می گزیند که شایستۀ درنگ است.
۱ ـ دانای کلّ محدود : نویسنده به این دلیل دانای کل محدود را برگزیده است تا خوانندۀ فعّال و اهل اندیشه اش نیز سهمی در کشف روابط شخصیت ها و دنیای درونی آنان داشته باشد. این نوع روایت در انحصار نویسنده است و اگر بخواهیم برای آن یک معادل سینمایی پیدا کنیم، تنها با دوربین سوبژکتیو (ذهنی) قابل قیاس است که در آن کارگردان معمولاً نقطه نظرهای شخصی خود را در مقابل دوربین اوبژکتیو (عینی) قرار میدهد.
۲ ـ اوّل شخص : نویسنده در بخش هایی از رمان، نقل روایت را به دیگران می سپارد و ما رمان را از نگاه شخصیت هایی مانند ماهان، کاهان، ساها و آمولای دنبال می کنیم. در میان این شخصیت ها، بیش ترین سهم به ماهان، پسر کوچکتر خانواده، تعلق دارد. گویی ماهان در رقابت و تقابل با نویسنده قرار دارد و نقل روایت را از انحصار او می رباید؛ به گونه ای که در فصل پایانی رمان – که به نوعی تکرار همان فصل نخست با زاویۀ دید دانای کل است- ماهان قلم را از دست نویسنده می گیرد و از نگاه خود با زاویۀ دید اول شخص داستان را به پایان می رساند که در شیوۀ نقل روایت، حرکتی در خور اعتناست.
۳ ـ نمایشی : در بخش هایی از رمان، نویسنده به درستی از زاویۀ دید نمایشی بهره برده است و با بهرهگیری از شیوۀ گفتگوی نمایشی، با ریتم و تمپوی مناسبی داستانش را پیش می برد و با کاربـرد درست و به جا از دیالوگ ها می کوشد تا به خوبی خواننده را در جهت شناخت شخصیت ها و فضاهای داستان راهنمون باشد.
طرح رمان :
رمان هیواد از نظر معماری و ساختار، اثری دایره ای شکل است. زنجیرۀ حوادث از پایان شروع می شود و پس از طی کردن یک مسیر مدوّر به نقطۀ آغازین می رسد. بخش عمدۀ رمان (به غیر از بخشی از فصل ۲۵) در زمان گذشته می گذرد و خواننده گام به گام در گسترۀ زمان سفر می کند تا دوباره به همان نقطۀ آغازین برسد. آن جا که روایت به صحنه های درگیری نزدیک می شود، خواننده که به طور ضمنی از پایان رمان آگاه است، با تفکر؛ نه احساس صرف، به مطالعه ادامه می دهد. به عبارتی نویسنده خواسته با این تمهید درست، خواننده را به تعقّل وادارد تا او به دور از سانتیمانتالیسم (احساسگرایی افراطی) دربارۀ وقایع رمان بیندیشد و به شکلی منطقی داده ها را کنار هم قرار دهد تا دریابد چرا و چگونه این سرزمین و ملّت نوبنیاد به سراشیبی نابودی و استحاله می افتند.
عناصر چهارگانه در رمان هیواد :
خوانندۀ آگاه در رمان هیواد با کارکرد عناصر چهارگانه یا آخشیج ها به عنوان چهار کارکتر طبیعی در پیشبرد روایت داستان روبروست.
“خاک” در این رمان عنصری اساسی و زیربنایی است و دودمان ماناد در جستجوی آن در سرزمینی بهتر مجبور به کوچی اجباری می شوند.”آتش” در چند بخش مهم از رمان کارکتری تاثیرگذار دارد. به عنوان نمونه در زمان ورود دودمان ماناد به ناریا با آتش سوزی در چادرهایشان روبرو می شویم و هم چنین با آتش سوزی در محل کار ساها که هر دو تعمّدی هستند.
“آب” عنصر طبیعی سومی است که در رمان هیواد نقش بازی می کند. خانه ای که آمولای اصرار بر ساختنش دارد، مشرف به رودخانه ای است که در دامنۀ کوه کارن جاری است. یکی دیگر از فضاهای پرتکرار داستان، آبگیری است که اهالی آنجا ماهی صید می کنند و بعدها دو تن از جوانان در همان نقطه به طور مشکوکی به قتل می رسند و این سرآغازی می شود به بنیان شرکت افیون سیاه و ماجراهای پس از آن.
“باد” عنصر چهارمی است که در رمان کارکردی دو سویه دارد. از سویی زندگی بخش است و از سویی دیگر نشانه ای از ویرانی و فروپاشی.
البته در رمان هیواد به سویۀ دوم توجّه بیشتری شده است تا جایی که هر جا با وزش باد مواجه ایم، در پی اش مرگ و ناکامی است. از جمله در فصل اوّل و دو فصل پایانی کتاب. در فصل چهارم رمان هم دست باد است که آتش را به چادرهای دودمان ماناد می کشاند.
طراحی صحنه و فضا :
رمان هیواد از نقطه نظر طراحی صحنه و فضاسازی بسیار برجسته است. به عنوان نمونه به چند نمونۀ زیر استناد می کنیم.
«نگران و آشفته از جنگل بیرون زد و خود را به کلبۀ کوهستانی رساند. سقف کلبه سنگین شده بود و سرستون ها و تیرک های چوبی از خاک و پوشال بیرون زده بودند. دیوارها مانند تارهای عنکبوت شکننده می نمود و کِرم ها و مارمولک ها از دل شکاف های بام گالی پوش بیرون می زدند. از گلیم های رنگ و رو رفتۀ کف ایوان، بوی نم رِخوت آوری به مشام می رسید. گلدان های شکستۀ جلوی پایش را کنار زد و درِ اتاق را – که به زحمت به دو لولای بزرگِ زنگار زده بند بود – باز کرد و با چشمانی گرد شده به پنجره خیره ماند.» (فصل ۱)
«وقتی نخستین کلنگ را به زمین سخت و تیره کوبید، دوباره همۀ روزهای سرد و سیاه، جلوی چشمم آمد. روزهایی که دود و خاکستر آسمان ناریا را پوشانده بود و هیمه های برافروخته در هر گذری فضا را به رنگ آبنوس درآورده بود. بر سردَر بسیاری از خانه ها باطل سحر و طلسمات آویخته بودند و درون خانه ها را هر روز هفت بار با اسپند و کُندر دود می دادند تا شیاطین به خانه های شان راه نیابند. شایع شده بود که آرگاش هنوز در ناریاست و با سحر و جادو خودش را از چشم مردم دور نگاه می دارد.» ( فصل ۲۵)
«آسمان را دود و خاکستر فرا گرفت و نیمی از ناریا ویران شد و از کلیسای هایک ها جز تلّی از خاکستر بر جای نماند. شب های تاریک و مرگبار دامنه های کوه کارن را سکوت دهشتناکی آگنده بود. از همه جا زمزمۀ مرگ و نیستی به مشام میرسید.» (فصل ۲۹)
«رنگ ارغوانی آسمان، در شبی که ابرهای سیاهِ باران زا گستره اش را فرا گرفته بود، عجیب به نظر می رسید. ماهان کنجکاوانه تا سر جاده پیش آمد و از آن بلندی شعله های برافروختۀ آتشی را دید که بی رحمانه زبانه می کشید. سراسیمه به سمت بیمارستان دوید. ازدحام بود. زبانه های آتش از شکاف درها و پنجره ها بیرون می زد و سقف چوبی ساختمان را می بلعید. بوی گوشت سوخته و کباب شده به مشام می رسید.» (فصل ۳۸)
تصاویر و توصیفات شاعرانه:
همان گونه که در نمونه های بالا خواندید، در رمان هیواد، ما با نویسنده ای روبرو هستیم که زبان شاعرانه ای دارد و دست در دست شعر نهاده است. حسن قلی پور در رمان پیشین خود، “گیلداد” نیز یکسره شاعر است و شاعرانگی متن بر روایت صرف می چربد. برای نمونه بهتر است شاعرانگی نویسنده را از دیدگاه کاربرد درست آرایه ها مورد توجّه قرار دهیم:
بهره گیری از نماد :
«بهار با شکوفه های سرخ و سپید و شبدرهای تر و تازۀ دامنه ها از راه رسید.» (فصل ۵)
سطوح مختلف زبان:
در رمان هیواد با سطوح متفاوتی از کاربرد زبان مواجهیم. حسن قلی پور در اثر پیشین خود نیز زبان را در سطوح متنوعی به کار گرفته بود تا به معرفی و تفکیک شخصیت ها و تیپ ها بپردازد. اکنون به معرفی این گونه های زبانی در رمان هیواد می پردازیم:
۱ـ بالاترین سطح کاربرد زبان فارسی در رمان هیواد بی گمان به نویسنده تعلق دارد. او به عنوان راوی دانای کل دارای زبانی نرم، آهنگین و سرشار از پروازهای قلمی و نازک تراشی های ادبی است. زیباترین توصیف های رمان از جلوه های طبیعت در آغاز برخی از فصل ها آمده است. بسیاری از این توصیف ها ناخودآگاه وزن های آهنگین شعر فارسی مانند: بحر مضارع (مفعول فاعلاتن) و بحر رجز (مستفعلن) را در ذهن خواننده تداعی می کنند. به عنوان نمونه به آغاز دو فصل ۲۸ و ۴۳ اشاره می کنیم که اگر چند بار آنها را با صدای بلند و آهنگین بخوانیم این بحور عروضی در ذهن تداعی می شود. زمانی که به فصل ۲۹ می رسیم و به حماسۀ جان باختن روشنک گوش می سپاریم، به ناگاه جلوه های صوتی بحر متقارب (فعولن) یعنی وزن سرایش شاهنامۀ فردوسی در گوش طنین انداز می شود.
۲ـ بزرگان جامعه در حکم ریشه ها هستند؛ لاجرم می بایست دارای زبان و نگاهی متفاوت و برتر باشند. آنها در حکم راهنمایانی هستند که جوانان را پایش می کنند. در این رمان زبانی که بزرگان و موی سپیدان جامعه همچون آمولای، ماناد، دامون، بندار، شامار به کار می گیرند، زبانی نرم، زیبا و آرامش بخش و سرشار از واژه های سرۀ زبان با کهن الگوها و باورهای اجتماعی، خرده فرهنگ ها و آداب و سنن فراموش شده است. در این میان گفتار درخشان ماناد در فصل دوم جایگاه ویژه ای دارد. این گفتار بسیار نغز و دلنشین است و خواننده را به یاد متون باستانی می اندازد.
۳ـ سطح سوم زبان به افرادی مانند کاهان، ماهان، ماهو، ونداد، نیناکی … تعلق دارد. این سطح را می توان کاملا طبیعی و معتدل نام گذاری کرد. البته زبانی که ونداد به کار می گیرد، گرچه در همین سطح است؛ ولی گاهی به نظر دولایه و غیرمستقیم می آید.
۴ـ سطح چهارم زبان به افراد غیربومی همانند آرسن، آرگاش و آلکسیس تعلق دارد که تنها اندکی پایین تر از سطح سوم قرار می گیرد.
۵ ـ پایین ترین سطح زبان را که غیرمودّبانه و تهدید کننده و آزار دهنده است، افراد نظامی و نیروهای امنیتی به کار می گیرند.
شخصیت پردازی :
رمان هیواد شخصیت مرکزی ندارد و کلّیت جامعه را می توان به عنوان شخصیت نخست در نظر گرفت. در هر کدام از فصل های رمان، یک یا دو تن از افراد پررنگ می شوند و در بخش دیگر، جای خود را به سایر افراد می بخشند. شخصیت های نمادین و تخیلی رمان به گونه ای طراحی شده اند که در چهارچوب و منطق درونی داستان باورپذیر و قابل لمس باشند. حتی برخی از آنان ما به اِزای بیرونی دارند. مثلاً طراحی شخصیت “آرسن” شباهت انکارناپذیری به “آرسن میناسیان”، داروساز قدیمی رشت دارد. کسی که به خاطر خدمات و نیکوکاری اش به “مسیح گیلان” شهره است. نویسنده در واقع خواسته به گونه ای انسان مدارانه و تکثّرگرایانه خاطرۀ این بزرگمرد ارمنی را برای همیشه بر قلۀ جاودانگی بنشاند و چه سنجیده است جاودانگی از راه ادبیات!
ادای احترام پرشکوه نویسنده به مقام و جایگاه مستقل و والای زن و مادر هم در این رمان قابل ستایش است. او به زنان به عنوان موجودات درجه دوم نمی نگرد، بلکه آنان را اسطورۀ عشق، فداکاری و تجسّم گذشت و بردباری معرفی می کند. نگاه روشن بینانۀ نویسنده به زنان و نقش آنان در جامعه را باید یکی از امتیازات ارزشمند این رمان در دیدگاه خوانندۀ امروزی دانست. به عنوان نمونه آمولای در این اثر بهترین نمونه برای مادرِ مثالی و راستین است. او چنان که در بخش”نقد محتوایی رمان هیواد” گفتیم، همان تجسّم زمینی آناهیتای باستانی است، امّا نکتۀ قابل تأمّل در این جا، جایگاه احترام آمیز و ارزش شخصیت انسانی او در میان دودمان ماناد است که شباهت بسیاری به جایگاه مادربزرگ ها در میان عشایر بختیاری دارد که افراد ایل به دیدگاه آنان توجّه ویژه ای دارند.
“روشنک” دختر کوچک آمولای، نمونۀ باشکوه دیگری برای توصیف عشق راستین و والای یک زن است. او با وجود گوهر زنانگی، وقتی پای عشق راستین در میان باشد، پای به نبردی نابرابر می نهد و قهرمانانه (نه مردانه) جان خود را فدا می کند. این در حالی است که هنوز متاسفانه هستند نویسندگانی که شجاعت و تحمّل و پذیرش سختی ها را در انحصار مردان می پندارند و اگر زنی شجاعت نشان دهد، او را دارای جوهر مردانه می دانند و در توصیف خود چنان او را به تصویر می کشند که شجاعتی مردانه داشته باشد. در حالی که شجاعت صفتی است انسانی و نمی تواند تنها در انحصار مردان باشد.
دیدگاهتان را بنویسید