بازباران خبر: بعضی عکاسان جهان را آن گونه که هست ثبت میکنند؛ اما برخی دیگر جهان را آنگونه که احساس میکنند به ما نشان میدهند.
محمد کوچکپور کپورچالی از گروه دوم بود؛ او دوربین را نه برای شکار لحظه بلکه برای کشف حقیقت به دست میگرفت. حقیقتی که در سکوت جنگلهای گیلان، در مه صبحگاهی شالیزارها، در چهره مردم ساده روستا و در نگاه کودکانی که هنوز جهان را بیواسطه میبینند جریان داشت.
عکس پیش رو نمونهای کمنظیر از این نگاه است؛ تصویری که در نخستین برخورد، تنها دختری را با برهای در آغوش نشان میدهد، اما هرچه بیشتر به آن مینگریم، بیشتر درمییابیم که این قاب، روایت یک زندگی است؛ روایت نشان دادن فقر در سیمایی زیبا و تحسین برانگیز.
“دخترک” با موهای پریشان و لباسی ساده، نه به دوربین نگاه میکند و نه به مخاطب؛ نگاهش از قاب گذشته و در افقی نادیدنی گره خورده است. این نگاه راز اصلی تصویر است.
کوچکپور با حذف هرگونه ارتباط مستقیم میان سوژه و دوربین، بیننده را از جایگاه تماشاگر بیرون میآورد و او را شریک اندیشه دختر میکند. ما نمیدانیم او به چه میاندیشد، اما ناخواسته با او هممسیر میشویم.
در آغوشش برهای آرام گرفته است؛ موجودی که در فرهنگ بشری از اسطوره تا ادبیات و از نقاشی تا سینما، همواره نماد پاکی، معصومیت و امید بوده است.
اما در این تصویر بره تنها یک نماد نیست؛ موجودی زنده است که با آرامش کامل خود را به آغوش دختر سپرده است. این اعتماد خاموش از هر دیالوگی رساتر است.
نور آرام و بیادعا بر چهره دخترک نشسته است. هیچ نمایش اغراقآمیزی از سایه و روشنایی دیده نمیشود. نور در این عکس، همان کاری را میکند که خود کوچکپور در آثارش انجام میداد؛ بیصدا، اما عمیق. او هرگز برای خیره کردن چشم مخاطب عکاسی نمیکرد؛ میخواست دل او را درگیر کند.
رنگها نیز در نهایت خویشتنداری انتخاب شدهاند. خاکستری لباس، سفیدی بره، تیرگی پسزمینه و قهوهای گرم موها، همگی در هارمونیای شاعرانه کنار هم نشستهاند. هیچ رنگی فریاد نمیزند و هیچ عنصری خودنمایی نمیکند.
این سکوت رنگها همان سکوتی است که در سراسر آثار محمد کوچکپور حضور دارد؛ از منظر ترکیببندی، فضای خالی سمت چپ قاب یکی از مهمترین عناصر تصویر است. آن خلأ، تنها یک بخش خالی از عکس نیست؛ امتداد اندیشه دختر است. گویی عکاس عمداً جایی برای خیال مخاطب باقی گذاشته تا هر کس داستان خود را در آن بنویسد.
بافتهای متنوع تصویر نیز بخشی از زیبایی آن را شکل میدهند؛ لطافت پشم بره، پیچوتاب موهای دختر، سادگی پارچه لباس و تیرگی زبر پسزمینه، همگی در تعادلی چشمنواز کنار هم قرار گرفتهاند. این دقت در کنار هم نشاندن عناصر، نشان از نگاه نقاشانه عکاس دارد؛ نگاهی که پیش از فشردن شاتر، تصویر را در ذهن خود ساخته بود.
اما آنچه این عکس را از یک پرتره معمولی فراتر میبرد، حضور انسان در دل طبیعت است؛ حضوری که نه بر طبیعت سلطه دارد و نه از آن جداست.
دختر و بره هر دو بخشی از یک جهان واحد هستند. در آثار کوچکپور طبیعت صرفاً پسزمینه نیست؛ شخصیت اصلی روایت است و انسان نیز جزئی از آن.
شاید به همین دلیل است که اکنون و پس از خاموشی این هنرمند، عکسهایش همچنان زندهاند. زیرا او لحظه را ثبت نکرد بلکه روح لحظه را ثبت کرد. عکسهایش پیر نمیشوند، چون به زمان وابسته نیستند. آنها از احساس سخن میگویند و احساس تاریخ انقضا ندارد.
بدین منظور باید گفت چهلمین روز درگذشت محمد کوچکپور کپورچالی، تنها یادآور فقدان یک عکاس نیست؛ یادآور خاموش شدن چشمانی است که زیبایی را در سادهترین لحظههای زندگی مییافتند. با این همه هنرمندان بزرگ هرگز به تمامی از میان نمیروند؛ آنان در نور قابهایشان در سکوت عکسهایشان و در خاطره نگاههایی که به جهان آموختند، به زندگی ادامه میدهند.
امروز وقتی به این دخترک و بره خیره میشویم در حقیقت تنها یک عکس را نمیبینیم؛ نگاه مردی را میبینیم که باور داشت هنر پیش از آنکه نمایش زیبایی باشد، کشف حقیقت است. محمد کوچکپور کپورچالی رفت، اما نوری که از دریچه دوربین او بر حافظه تصویری گیلان تابید، همچنان روشن است؛ نوری که نه گذر زمان خاموشش میکند و نه مرگ، توان خاموش کردنش را دارد.
در آستانه چهلمین روز درگذشتش یادش گرامی و نامش در حافظه هنر این سرزمین ماندگار باد.
سلمان اسماعیل زاده
دیدگاهتان را بنویسید