اعترافات مرا می شنوی؟ هنوز هم دوستت دارم!

باز باران خبر/ مژگان شفاعتی

می گویند:چرا فراموشش نمی کنی؟!
می گویند: اینقدر در گذشته نباش.
می گویند: او دیگر برنمی گردد؛ خودت ‌را هم بکشی فایده ای ندارد که ندارد. و می گویند و می گویند…
چند سالی است که می شنوم و می شنوم و آنها هم سالهاست که می گویند و می گویند.
خط به خط گفته هایشان را حفظ کرده ام و می دانم جمله بعدی شان چیست؟
ولی من هنوز هم دوستش دارم.
هنوزهم هر وقت از خواب بیدار می شوم ، کنار پنجره اتاقم می روم تا ببینم که او هم هست؛ با همان لبخند دلنشینش!
همه این سال ها همینطور بوده ام.
دور شدن های هر روزه اش را دیده ام و شب به امید برگشتنش وبه صدای پای آمدنش دلخوش بوده ام.
من هنوز هم با او زندگی می کنم، اگر چه می دانم که نیست، رفته و رفتنش هم طولانی است و تا ابد!
نه اینکه به میل خود برود؛ نه اینکه بخواهد، تنهایم بگذارد، نه اینکه دلتنگم نشود و دلتنگش نشوم.
این روزها دلتنگی های هر دومان بیشتر و بیشتر شده است.
هر روز صبح گنجشک های پرو صدای ذهنم نمی گذارند که صدایش را واضح تر بشنوم.
هر لحظه با او بودن دنیایی دارد که فقط خودم می دانم و خودش می داند، حال و هوایش را.
چند سالی است هر شب قبل از اینکه گل های سرخ حک شده رو بالشتم، سیراب اشک هایم شوند، می بوسمش!
بارها و بارها دوستش دارم.
بگذار اعتراف کنم؛ بگذار اعتراف کنم که دوست داشتن او در وجودم تمامی ندارد و خدا نکند که تمام شود. خدا نیاورد آن لحظه را!
تو نمی دانی بوسیدن و در آغوش کشیدن پیراهن و کت پدری که سال هاست با پرستو های مهاجر رفته و برنگشته یعنی چه؟
تو نمی توانی حال مرا بدانی، وقتی که روزهای تنهایی قلبم را نمی خواستم باور کنم ، یعنی چه؟
چند سالی است که نیست؛ بابا را می گویم؛جانم را می گویم، قلبم را می گویم.
او که نیست و نبودنش را باور ندارم.
همه این سال ها را با او و بدون او زندگی کرده ام و زنده مانده ام.
دیگران را نمی دانم ولی خودم را حتی پاورچین پاورچین هم نمی توانم بکشانم به روزهای نبودنش و شب های در انتظار نبودنش را.
بابا چند سالی است که بهار نارنج های حیاط مان با رسیدن اردیبهشت نمی خواهند خوش رقصی کنند برای عطر افشانی! بهانه گیرعطر خوش تو شده اند. مثل من؛ من که هنوز سرمست عطر خوش مردانگیت هستم.
می دانم که نیستی ولی هر چیزی که نیست، دلیل بر نبودن و نیستی اش نمی شود.
می دانم که برای رسیدن به دنیایی که تو آنجا هستی ، راهی ندارم.یعنی راهی نیست. تا مگر لحظه ای که همان پرستوهای مهاجر که با آنها رفتی،سراغ من هم بیایند و تمام شود همه لحظه های دلتنگی ام برای یکبار دیگر بابا صدا کردنت وشنیدن جانم گفتنت را!
می دانم که چشم براهی های مرا می دانی و می بینی!
می دانم که از همان جایی که هستی می توانی برایم دست تکان بدهی و مثل همیشه بگویی : “قلب بابایی”
وای از آن قلبی که نخواست دیگر بتپد!
ای وای به همه آن لحظه هایی که برای رسیدنت بی تاب بودم و هنوز هم هستم.
یادش بخیر، عاشقانه های پدر و دختری مان تمامی نداشت که نداشت.
عاشقانه هایی که با به یادآوردنش،چشمهایم می سوزد و صدای شکستن هر تکه از قلبم با صورت داغ از اشک هایی که تمامی ندارد همراه می شود!
با تو بودن چه زود گذشت.
خیلی زود. زودتر از آن چیزی که من، پرسه زن کوچه هایی باشم که تو همقدم لحظه های شاد و سرخوشم بودی.
چند سالی است که قدم می زنم، لحظه لحظه های خیابان های پاییز زده این شهر را!
تو نیستی ولی می دانی حال مرا که هرجا دختری صدا می زند بابا، بارها و بارها جانم بر لب رسیده و مرده ام. مرده ام از نبودن تویی که دیگر ندارمت!
مرده ام از نبودن بابایی که بهترین بابای دنیا بود.
ای وای از تو که بابا بودنت هم فرق داشت با همه باباها!
اعترافات مرا می شنوی بابا؟
هنوز هم دوستت دارم…

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://bazbarankhabar.ir/?p=35433

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.

  • پربازدیدترین ها
  • داغ ترین ها

پربحث ترین ها

پیشنهادی: